شش ماهگی و خاطرات اولین نوروز
شش ماهه من مادر شدم و هر لحظه بیشتر قدر لحضات زندگی رو میدونم هر لحظه بیشتر شاکر خدای مهربونم هستم که لطف بزرگی به من کرد
دخترم تو بزرگ ترین انگیزه من برای زندگی کردنی
در یک جمله نسیم تنها بهانه زیستن
شب هایی که من بی خوابی به سرم میزنه دستای کوچولوتو میگیرم تو دستم فقط نگاهت میکنم احساس میکنم پاک ترین و زیبا ترین موجود دنیا کنارم خوابیده احساس میکنم با داشتنت به نهایت خوشبختی رسیدم
دوست دارم بهترین هدیه خدا
امسال اولین بهاری هست که شما در کنار ما هستی قبل عید واقعا سرمون شلوغ بود تا لحظه سال تحویل بدو بدو داشتیم حتی موهای بابا جونو روز چهارم عید کوتاه کردم
چند روز به عید قرار شد بریم فروشگاه مواد غذایی خرید اما همش دو دل بودیم که شما رو ببریم یا نه بالاخره تصمیم گرفتیم شما رو هم با خودمون ببریم و بابا جون تو ماشین شما رو نگه داره که اذیت نشی اما نیم ساعت بعد اینکه من رفتم داخل فروشگاه بابایی زنگ زد
گفت نسیم بهونه میگیره منم رفتم با هزار ترس شما رو اوردم داخل فروشگاه اما شما منو وااقعا سورپرایز کردی
و مثل یه نینی کاملا متشخص برخورد کردی
و این اولین خرید شما بود
این ماه ماه شروع شیطونی های شما بود
(ماشالهههه) وقتی 5 ماه و 10 روزت بود سینه خیز رفتی و چند روز بعد سینه خیز با مانع میرفتی و مشغول تمرین برای چهار دست و پا رفتن هستی البته فعلا در حد ژست هست
دیگه چیزی تو خونه در امان نیست همه چیزو از کف خونه باید جمع کنیم![]()
موقع شیر خوردنم که نگوووووو خیلی بلا شدی با یه صدای کوچیک سرتو میچرخونی یا پاهاتو تو دستت میگیری
دختر نازم 5 ماه و 25 روزت که بود بهت فرنی دادم
و شما استقبال کردی خیلی دوست داشتی
خدا رو شکر . البته چون شما به پروتیین گاوی حساسیت داری ناچار شدم با شیر خودم فرنیتو رقیق کنم
سوپ هم به برنامه غذاییت اضافه شده اونم دوست داری و میخوری نوش جوووووونت خوب بخور که زودی قوی بشی عسلم
تو ایام عید شما اولین مسافرتت رو تجربه کردی
رفتیم رشت خونه عمو خیلی خوش گذشت (یکم خستگی از تنمون در اومد ) البته تو ماشین شما وااااااقعا خانوم بودی اصصصلا ما رو اذیت نکردی بوووووووس
عید دیدنی هم کاملا با ادب برخورد میکردی کلی هم دوست پیدا کردی
همه میگفتن چه دختر نازیییییی اسفند براش دود کن طبق معمول بغل همه میرفتی و با همه مهربون بودی عزیزم

باقی عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید ...........

نسیم و بابا جون


نسیم و دختر عمو هلیا موقع خداحافظی (رشت خونه عمو )

به به چه سوپ خوشمزه ایییی

یعنی مامان اینجا چی قایم کرده به من نمیده؟؟؟؟

بزرگ بشم حتما دماغمو این شکلی عمل میکنم

فک کنم مامان سوپو با اینا درست میکنه 

تا وقتی به من ازاون غذاهایی که خودتون میخورین ندین منم سفرتونو نمیدم

صد بار گفتم بابایی این لپ تاپو درست کن من میخوام با دوستم چت کنم 

شش ماهگی و خاطرات اولین نوروز 
